تبليغاتX
آفرینشی دوباره

آفرینشی دوباره

!...آدمی چه خوب باشه چه بد.مسافره

روزهایی که گذشت......

بوی ماه مهر، خیلی وقته که دیگه حس نکردم! اون روزا همین وقتا بود که یه پا وای میستادم و میگفتم: مامان من کیف می خوام، مامان من کفش می خوام، مامان مانتو ندارم، ماماااااااااااان دفترچه، مداد، خودکار، مداد اتودی هاااااااان مغزیش!

لحظه شماری می کردم که زودتر به نیمه شهریور نزدیکتر شم. تا خریدای مدرسه مو بکنم. دوس داشتم، خیلی خرید مدرسه رو دوس داشتم.خرید کیف و کفش، دفترای تعاونی، دفترچه های خوشگل رنگی نقش برجسته که تو زمون ما هر کی داشت باد تو غبغبش می نداختو راه و بی راه یادداشت برداری می کرد!  دوس دارم دوباره مث بچه کوچولوها بشینم روی نیمکتای چوبی نیمه جون که رنگ به رو ندارن که به هر تکونی جیس جیسشون راه میفتاد. هر روز صبح  یه دستمال می کشیدم روش تا ورجی ورجی کفشای خاکی بچه های تخث کلاسو از روش پاک می کردم! یادم میاد با بغل دستیام همیشه دعوا داشتم آخه دلم نمیومد کیف تازه مو بذارم رو زمینای خاکی! کهنه میشد خب! یه روز دست بر قضا بغل دستیم رفت و یه خطکش آورد و نیمکتو 3 قسمت کرد! البته چه میشه کرد کار حق جواب نداشت! از اون روز کیفم دیگه کنارم جا نداشت به اجبار باید می ذاشتمش پشتم و بهش تکیه می دادم!!!

مشقایی که خانوم معلما می دادنو تا دیر وقت داشتیم تند تند مینوشتیم! بعضی روزا انقلاب می کردمو تغییر رویه و بعد از مدرسه و قبل از ناهار مشقامو مینوشتم بعد از ظهر دیگه کار نداشتم حوصله ام سر میرفت! ولی قبول داری کارو تو دقیقه 90 انجام دادن خیلی کیف داره ،مگه نه؟ از رو درسای فارسی باید دو دست مینویشتیم و از کلمه ترکیبای زبان انگلیسی هر کدومو سری 10 بار مینوشتیم یادم میاد روز قبل از زبان که هنوزم روزش یادمه، یکشنبه ها فقط گریه می کردم اصلا نمیفهمیدم کدوم کلمه معنی کدوم کلمه ست! فقط تند تند مینوشتم. تند تند!

معلم زبانمون خیلی بی رحم بود دوسش نداشتم عین دربونای جهنم بود همون نکیرومنکرو میگما! که هر دوشون تو دستشون گرز آتشینه و می کوبن تو سرت که اوهوی گناهکار از دست رفته بگو چرا اینقد تو زندگیت غلط کردی؟ وا چه حرفایی می زنن این دوتا ! آخه مگه شماها مث ما زندگی کردین که بفهمین کدوم راه درسته! همین که راهمونو تو این آشفته بازار پیدا کردیم و مردیم خیلی هنر کریم! والا! البته اگه قسمت بود بنده خودم شخصا یک استدلالایی دارم که کتبا که نه شفاها بدم خدمتشون البته به شرط اینکه مث این دنیاییا نباشن که تا یه نقدی بکنیم گرزشون بکوبن تو مخمونو بگن تو بی جا کردی، تو غلط کردی که برام بزرگ خر شدی و تز میدی برو گمشو پیش چشم. بعدشم شبونه بیان بالا سرتو سرتو گوش تا گوش ببرن که عبرتی بشی برای دیگران که البته نمیشی خوشم میاد از این جنبش ایول.

مخلص کلوم  اینکه بوی ماه مهر البته سیاسیش نکنینا فیلمشو نمیگم که مال درویش بود! منظورم همین ماه مهری که چند روز دیگه میاد !برا هممون خاطره اس، خاطره های تلخ و شیرین، میدونم که با تداعی خاطرات خودم به شماها هم کمک کردم که یادتون بیاد از معلم مهربونه تا اون سختگیره بد عنوقه هموشونو دوس داریم چون می دونیم همشون یه هدف داشتن اونم آموزش. گرچه نمیشه روش تدریس همشونو تحسین کرد ولی باید آفرین گفت به خاطر کسی که سهیم بود راه رو به تک تکمون نشون بده.

بیاد معلم عزیزم که خیلی همه بچه های کلاس دوسش داشتن. خانوم معین زاده دوست دارم و همیشه وقتی داری ماشینتو از پارکینگ در میاری کنجکاوانه دنبال دیدن چهره مهربونت می گردم که همیشه خندون بود و هست...

 

شکیبا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/16ساعت 21:31  توسط شکیبا  | 

روزی که به یادم ماند...........

 

دیگه اینقد پوست کلفت شدم که به این بادا نمی لرزم. ای داد بیداد دیدی چطوری از دست رفت!واقعا دیگه خیلی خسته شدم که بگم خسته ام! کلمه هامم دارن به جون هم میفتن! کاش میشد یه آه گنده به گندگی کهکشونا کشید! خسته ام بیشتر از دیروز، بیشتر از امروز، فراتر از فردا...

کی من آدم میشم، هان؟

کی خوب مینویسم، هان؟

بابا دیگه بسه. چقد حرف مفت، چرند، مزخرف. که چی بشه که 4 تا دلشون رحم بیاد وبگن وای بیچاره چقد این دختره بدبخته! یه خورده همدردیش کنیم.اشکالی نداره، به گدا هم دوتا سکه میندازیم خوشحال میشه. حالا اگه بگی خوب مینویسی، وقتی بگی چه دل پر دردی داری، بگی وای چه قلمی !!!!!!!!!خوشحال میشه دیگه. بابا بیا خرش کنیم از ما که کم نمیاد.ولی مونده بودم وسط 2راهی مث همیشه، می تونست 3راهی باشه که 2راهی یقینا بود. نمی خوام بگم چی بود ولی بود! چی بود! هان یادم اومد! همه چی یادم میره! مث یه چشم به هم زدن.

می دونی الان کجام؟ دوتا ذرتن که دارن بهم میخندن! چه مسخره. ریختشو نگا کن. بابا به کی بگم ذرت مکزیکی رو خیلی دوس دارم. به کی بگم تنها چیزی که دوس دارم ذرت مکزیکیه؟ به شماها که گفتم، دیگه لازم نیست به همه بگم شماها که شنیدن برا همه تعریف کنین!!! وای چرا نمیاد! هوس کردم. بچه شدم. مث بچگیام. مث وقتایی که عروسک میخواستم و ونگ ونگ می زدم"مامان تو رو خدا اینو برام بخر دوسش دارم اگه اینو برام بخری دیگه نمیخوام عروسک" !جالب اینجاست هر بار برام میخرید بار بعد گنده ترشو میخواستم! والا بخدا ما زیاده خواه نیستیما! چی بگم والا، هر چی بگم دلم پر درده البته دل هممون پر درده ولی مال من بابا فوله، فول که چه عرض کنم فرا فول!!!!!!!!!!!!!                          


درود دوستان دوباره اومدم. نظر بدین در مورد متن و ...... پاینده باشید.

                                                                                                                      شکیبا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/12/04ساعت 0:18  توسط شکیبا  | 

مستانه

آسمانم را بی تو فروغی نیست.

در شباهنگام ،حضورت را ،وجودت را ،سایه بی پایانت را خواهانم.

بر من بتاب. روز و شب ،شب و روز،آنسان که خورشید بر تختش بر نخواست.

تو گفتی بی تو افسانه ای بیش نیستم. پس چه شد، ای تک قهرمان قصه ها چرا به

خیال مبدل نشدی.

تو گفتی ،تو آغاز و پایان این قصه ای. پس چه شد ،چرا آغاز یافتی و پایان گرفتی.

تو گفتی در نهان خانه ی قلبم تنها تو آواز عشق را می نوایی .پس چه شد ،این

مطرب کیست که از بامداد تا شامگاه به اعتبار من می نوازد.

تو خورشید را از این دیار بر گستراندی ،ستارگان را خاموش یافتی ،ماه را با خود بردی

، حتی شاپرک ها را در حسرت پرواز نشاندی.

هوشیارم کن، از این رویا از این کابوس تلخ .می خواهم ندایت را باز شنوم تا باری دگر

مدهوش آوایت شوم .آنگاه ساغر هستی را به کام می نهم تا مستی مرا از یاد برد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/07ساعت 19:48  توسط شکیبا  | 

من زنم ستاینده ترین هستی

 

در دیاری می زیم که بزرگترین گناه نا بخشودنی اش زن بودن است . من زنم با تمام دلربای ام ، من زنم ستا ینده ترین هستی ، من زنم با تمام ناخواستن ها ، من زنم  در حصار  در سنگسار  در ممیزی .

مرا در این زندان تنگ و تاریک ننهید . خورشید هم از آن من است ، هوای تازه هم از آن من است ، این کمترین ها را از من نستا نید.

 بگذارید من هم همانند شما وجودم را در برابر هوای تازه ، هوای پاک بنهم.

بگذارید این نسیم جان گداز پوست همچون برگ گلم را نوازش دهد.

بگذارید نسیم ملایم پاییزی گیسوان آشفته ام را پرشان سازد.

بگذارید چکه چکه های باران پاک و بی آلایش گیسوان پریشانم را آذین بخشد.

مرا همانند دیگران آزاد سازید ، این زندان بس تنگ و تاریک است.

تا به کی این قرینطینه مستدام است ، ما طاعون زدگان را رها سازید.

می خوام نوای دلکشم جهان را فراگیرد و همگان باشنیدن این نوا به شور و مستی بپاخیزند ٫  و با نمایش زیبایی و طراوتم چشم جهانیان را خیره سازم.

این بندها را از پیکرم برهانید . رهایم سازید ازاین زندان از این پیله از این حصار سیاه  بی روح و بی رنگ مرا از این دیوارهای تو به تو رها سازید.

دگر تاب این پیله تنگ و تاریک را ندارم ، می خواهم همه این دیوارها را یکی پس از دیگری در یک آن بشکافم و بال هایم را بگشایم و از این دیار ، از این دیار طاعون زده از این دیار هولناک و هراس انگیز که همه فرشتگانش محکوم اند به زنده به گور شدن بال کشان بگریزم .

 بروم در دیاری که زن بودن بزرگترین گناه آن نباشد ، بلکه زن را بستا یند به زیبایی اش به طراوت اش به خرد اش و به وقار اش

نه اینچنین که او را محکوم سازند که تو زنی و باید روز و شب به دور خود پیله بتی تا نیستی زیباییت را از هستی برباید.

 ای زندانبانان مهر را بر لبانم بگشا یید ٫ می خواهم بانگ برآورم :

من زنم ٫ستاینده ترین هستی ٫ بدانید که جهان بی وجود من دوزخی بیش نیست

 

                                                                                                                  شکیبا

 


     یاران همیشگی خواهشمندم  نظرات گرانبهای خود را مرتبط به پست کنونی بدهید .

                                          پیشاپیش از نظرات گهربار شما یاران نهایت سپاس را دارم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/16ساعت 23:20  توسط شکیبا  | 

اعتراض

 

۶۲ روز از پاییز سپری شده و خورشید با بی حیایی تمام چشم دریدگی می کند . نمی دانم آیا دیگر حنای ابر برای خورشید رنگی ندارد یا شاید خورشید تواناتر از آن شده که هیچ نیرویی نتواند او را از گود به در کند.

همیشه به حال خورشید غبطه می خوردم که چه استوار بر پهنه گیتی می درخشد ، و از سویی به حال زارش افسوس می خوردم که چه سرنوشت بی پایانی بر او رقم خورده که تا کی محکوم است به تابیدن و سوزاندن ، تا کی از وجود خود تهی شود و وجود دیگران را لبریزسازد.

شگفت زده ام ، که چرا هر موجودی زنده و مرده محکومیم به ماندن و بودن .

پیش از این خورشید را مظهر ستایش می شمردم ، ولی اکنون دیگر برایم حتی پرتویی از نور بی پایانش باقی نمانده . دیگر قادر به دیدن روشنایی و تابش بی نهایتش نیستم ، دیگر با او هم کاری ندارم ، بی شرم شده بیش از حد تصور . آفتابش مرا می سوزاند روشناییش چشمم را می زند نمی دانم مرتکب چه گناه نابخشودنی گشته ام که این چنین سخت مرا شکنجه می دهد .

با تمام وجود زوالش را خواهانم .ای کاش می توانستم دست درازی کنم و او را بر تخت پادشاهی به زیر آورم و او را تا سر حد یک بنده به خاک افکنم . ای کاش می شد ، ولی خوب این خواستن ها خواهشی بیش نیست وبس.

در این روزهای پاییزی تشنه ی یک روز ابری ام .  یک روزی که از سپیده دم تا شامگاه خورشید از پس گیتی پنهان بماند.

می ترسم ، می ترسم پاییز سپری شود و این آرزو به دست خیال سپرده شود . حال و هوای این روزهای مه گرفته مرا بیش از پیش دگرگون ساخته ، از واقعه ای شوم می هراسم ولی ای کاش می دانستم که چه اتفاقی در شرف وقوع است.

سرمای سمجی وجودم را فراگرفته، نمی دانم تا کی باید این بار را به دوش کشم آیا امکان دارد که این بار بیش از شکیباییم باشد .

شکیبایی، واژه ای که هر بار در آن درنگ می کنم رو سپید از آن به در می شوم ، هنگامی که درنگ می کنم تا چه سر حدی توانسته ام شکیبا باشم افسوس می خورم که این پیکر ناچیز چه بار گرانباری را به دوش می کشد . نباید اعتراض کرد، اگر معترض شوی به بارت می افزایند پس باید خاموش ماند و زنده ماند و زندگی کرد ، باید زنده ماند تا سر حد نیستی باید نفس کشید تا پایان تا لحظه موعود تا آرامش ابدی

آری آرامش، آرمشی بی پایان.... 

                                                                                                                         شکیبا


یاران همیشگی خواهشمندم  نظرات گرانبهای خود را مرتبط به پست کنونی بدهید .

                                     پیشاپیش از نظرات گهربار شما یاران نهایت سپاس را دارم .        

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/02ساعت 20:52  توسط شکیبا  | 

آرامش

 

خورشید بی روح،آبی تیره فام،شهر برافروخته از بشریت.

نمی دانم آیا من متعلق به اینجا نیستم یا اینجا متعلق به من نیست .

درختان سر به فلک کشیده، بوی نم- بوی کاغذ نم- بوی ساری- بوی جسد خیس...

همه این شواهد حاکی از یک شهر ساحلی دارد.

خورشید از پس پرده آبهایش گام به خاموشی نمی نهد،ساکنینش بی روح همچو دیارش .

اینجا سقف دارد... اینجا بوی مرگ با تمام ذره به ذره وجود احساس می شود .

خورشید متعلق به این دیار نیست،هم اکنون دریافتم که خورشید از آن من است، از آن دیارم و از آن

مردمم .

پیش از آن دیارم را بس هولناک می پنداشتم ولی هم اکنون او را پاک تر و زلال تر از آب اشباح شده

این دیار دانستم.

حتی دیگر نمی توان آبهایش را زلال نامید،

آلوده است آلوده تر از هر آلایشی..............                   

                                                                                            شکیبا        

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/21ساعت 22:54  توسط شکیبا  | 

سوگند

 

سوگند می خورم به این ماندن..!

سوگند می خورم به این باور..!

سوگند می خورم به این بودن..!

سوگند می خورم به این لحظه..!

سوگند می خورم به این آتش..!

سوگند می خورم به این آدم..!

سوگند می خورم به این تقدیر..!

سوگند می خورم به این رفتن..!

که تا آخرین لحظه بودن و ماندنم باور کنم وجودت را...!!!

                                                                                       شکیبا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 6:32  توسط شکیبا  | 

دیار

 

 

در این دیار پا نهادیم                          تا نهایت ماندن

 

 ستایش کردی                                ستودمت..

 

 تاباندی                                           تابیدم..

 

 سوزاندی                                        سوختم..

 

 گریاندی                                          گریستم..

 

 کشتی                                           مردم..

 

 رفتی                                              ماندم.........................

                                                                            

                                               شکیبا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/24ساعت 19:7  توسط شکیبا  | 

....

 

گمراهم در این شب بی پایان

حیرانم در این شب بی زوال

گریانم از این وآن                 

افسرده ام افسرده ام افسرده

نمی دانم بر چه بر که برکجا سر نهم

اما تو می دانی در چه مردابی پا نهاده ام

پس  چرا یاریم نمی دهی چرا مرا از این سوختن رها نمی سازی

رهایم کن از این مرداب از این کابوس شوم

نمی دانم چرا در این مرداب هیچ پیامدی رخ نمی دهد

نه می روم نه می مانم ، نه توان ماندن را دارم نه جرأت رفتن را

تو بگو چه کنم «بمانم» یا «بروم» !

وای چه کنم دگر توان ماندن ندارم می خواهم دگر بروم بروم

می سوزم از ماندن می سازم از رفتن

می دانم نمی توانم می دانم نمی گذاری

رهایم کن از این باور شوم از این ماندن تلخ

رهایم کن.........

                                                     شکیبا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02ساعت 21:50  توسط شکیبا  | 

اندکی تامل...

انسانی خلاق به جهان پا می گذارد و

به زیبایی جهان می افزاید...

ترانه ای اینجا

نقاشی دیگری آنجا

او با وجود خود رقص جهان را موزون تر می سازد .

لذت را افزون،

عشق را ژرفتر و

مکاشفه را نیکوتر پیش می برد .

و آن گاه که این جهان را ترک می گوید

جهانی زیباتر از خود بجای نهاده است .

آفریننده باش .

اینکه اکنون چه می کنی مهم نیست .

از بسیاری از کارها گریزی نیست .

اما هر کاری را با آفرینندگی ، با دل و جان پیش ببر .

آن گاه ، کار تو خود نیایش خواهد بود .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/17ساعت 19:44  توسط شکیبا  |